خرابه ی دل من
هرلحظه به شکلی بت عیار درآمد . . . دل برد و نهان شد .
قابل توجه دوستان هنرمندم انجمن ادبی ترانه ی فریاد به مدیریت دوست خوبم خانم شادی خوشدل دوباره افتتاح و به نقد اشعار شاعران جوان خواهد پرداخت حضور دوستان خوبم در این انجمن و مشارکت آنها در امر نقد و بررسی اشعار مایه شادی و امید برای تمامی دست اندرکاران انجمن خواهد بود . . . آدرس انجمن ادبی ترانه ی فریاد : http://taraneyfaryad.blogfa.com خویشتن را گم کن رسم ما این بوده است آفتاب را دیدن سایه را برچیدن شاید این معنا را سالها دورتر از فرداها یک نفر زمزمه گویان گفته است یا که شاید روزی دستِ گوشتْ سخنی چون این را از لبِ حادثه گویان چیده ست رسم ما جز این نیست گر جز این گفت کسی تو بدان از ما نیست . . . (قسمتی از شعر رسم ما سروده ی خانم خوشدل برگفته از سایت اینجا قفس نیست نفس بکش در آدرس http://tabebanafshe.blogfa.com) می دانم من هیچ وقت به دانه بودن بسنده نخواهم کرد در زیر این خاک سیاه و تاریک نخواهم ماند می دانم تنها نخواهم ماند خورشید را خواهم دید مطمئنم حال که خیالش را می بینم در خوابهایم روزی طلوعش را به نظاره خواهم نشست نورش را خواهم چشید تا عمق وجودم تا نهایت بودنم و لذت خواهم برد از سر برآوردن و به بالا رفتن می دانم می دانم که روزی سبز خواهم شد . . . کاش امشب باران ببارد !!! از شبهای تاریک و بی مهتاب از لحظه های اضطراب و تنهایی و ترس از میان باران های بی هنگام برفهای سفید و سرد من خیسم خیس خاطرات دور چقدر زود رسیدم و خاطراتم را در میانه ی راه جا گذاشتم ! کتابهایم را . . . دفترم را . . . و پنجره ام را . . . آه مادر بگو من چقدر بزرگ شده ام که دیگر نمی توانم ستاره های بی شمار شبهایم را تاصبح بشمارم و با خود قصه ها بگویم و بنویسم از رویاهای زیبا و باورنکردنی ! راستی دفترم کجاست ؟ میز کوچک چوبی ام و کاغذهای دور و بر آن که تمامی نداشت مادرم . . . آن پسر شلوغ و سر به هوا و بی خیال تو کجاست ؟ مادر راستی دفترم را دیده ای ؟ سالهاست که دنبالش می گردم ! مادر امشب خیلی دلتنگ آن زمانها شده ام دلتنگ سالهای دور شبهای انتظار دلتنگم مادر دلتنگ دیروز کاش هیچ وقت دیروز امروز نمی شد . . . آخر قصه ی ما رو همون اول لو دادند همون جایی که گفتند یکی بود یکی نبود !!! در خلوت شبی کوهستانی که مهتابش نه بالای سر من که روبرویم بود نوایی از اعماق خلوت بی انتهای شب تاریک با من سخن می گفت هر کس حقیقت خود را می سازد بمانند تو که در اینجا در این بیکران بی انتهای تاریک حقیقت خود را ساخته ای ! و اینک تو حقیقتی ! حقیقت خود را بساز !!! سیب را چیدم تا بدانی تو را می خواهم نه بهشت را !!! دیگر کسی حتی مرا نمی خواند !!! دیگر سالهاست که من کتابی ناخوانده بر تاقچه ی خاطرات دورم !!! افسانه ی عمرم همه جا ورد زبان شد روزی که از این کوچه گذر کردی و رفتی ! پشت دریا شهری است ! قایقی باید ساخت . . . دل من جا مانده است دل من جایی جا مانده است . . . نيامده اي كه بروي تو هميشه بودي و هميشه هستي اگر نباشي هم هستي ديگر سالهاست كه فرقي نمي كند كه خودت باشي يا نباشي !!! دلم برای كسی تنگ است كه آفتاب صداقت را به ميهمانی گل های باغ می آورد وگيسوان بلندش را - به بادها می داد و دست های سپيدش را - به آب می بخشيد دلم برای كسی تنگ است كه آن دونرگس جادو را به عمق آبی دريای واژگون می دوخت و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند دلم برای كسی تنگ است كه همچو كودك معصومی دلش برای دلم می سوخت و مهربانی خود را - نثار من می كرد دلم برای كسی تنگ است كه تا شمال ترين شمال و در جنوب ترين جنوب - درهمه حال هميشه در همه جا - آه با كه بتوان گفت كه بود با من و - پيوسته نيز بی من بود و كار من زفراقش فغان و شيون بود كسی كه بی من ماند كسی كه با من نيست كسی ... - دگر كافی ست. نگاه منتظر پشت آن باشم پنجره اي نشانم دهيد تا عمري را در كنار آن چشم به انتظار آفتاب بهار بمانم در سوز سرماي زمستاني سر و غمناك . من خانه اي دارم با چهار ضلعي بلند كسي كه روشنايي و گرماي خورشيد را سالهاست كه از ياد برده است و آسمان پر ستاره ي شبهاي كوير را نيز پنجره اي را نشانم دهيد پتجره اي كه پرواز گنجشكان را از پشت آن به تماشا بنشينم و بازي شاد كودكان را و گذر عاشقان را و عبور غريبه اي از كوچه دلتنگي در شبي سخت باراني كه چتري در زير بغلش دارد ! مي داني . . . ي من !!! در كوچه ي ما خانه ها را بي پنجره مي سازند . . . شب خوش . . . چه زيبا و چه شاعرانه و چه عاشقانه مي نالد اين ساز من در لحظه هاي ناب تنهايي و بي تابي و بيقراري او مي گويد من مي شنوم من مي گويم و او مي شنود و موسيقي همدم لحظه هاي تنهايي من مي شود . . . صحرا مي بالد واي بر آنكس كه صحراها در نهان دارد . . . نيچه من سردم است من سردم است و انگار هیچ وقت گرمم نخواهد شد . . . بهانه هایم تنهایی هایم برای تو عاشقانه هایم برای تو . . . قاب عکس رویاها بانوی تنهایی های من ! کاش بودی و می دیدی که چگونه بی تو مرا بر سر دستها به رقص آورده اند و می برندم برای همیشه نبودن بانوی آه و آتش و خاکستر . . . بانوی دلتنگی ها و بیقراری ها ی شبانه ! کاش می دیدی که چگونه بی تو در نهایت بی کسی با یادت ترانه می سرایم ای همیشه مجهول زندگی ای دورترین دورها و ای نزدیکترین به من ! کاش بودی و می دیدی مرا بانوی تنهایی های شبانه ام . . . در خلوت من جز تو کسی راه ندارد . . . با چشمان تو مرا به الماس ستارگان نیازی نیست . . . شاملو اینجا دلی تنگ است آنجا را نمی دانم . . . بانو من زاده شده ام که به دنبال تو بگردم . . . عید بهانه نو شدن است و تقدیر خداوند برای جلوگیری از ملال و دل زدگی طبیعت از یک رنگی و یک فصلی برای تنوع و رنگ و نشاط . . . اگر دلهامان را هر روز نو کنیم نه همین چند روز که هر روز برایمان عید است !همین. عیدتان فرخنده و ایام عمرتان همیشه عید باد . . . که دیده ی من به جستجوی تو گر از دری شده نومید گمان مدار که هرگز دری دگر زده است . . . حمید مصدق و من در پشت پنجره اتاق گرم به نظاره بیرون نشسته ام ! از سالم بودن بیزارم ! می خواهم بیمار گردم ! به سرم زده . . . به بیرون می روم با پوشاکی نامناسب تا سرما بخورم . . . آفرودیتو . . . Aphrodite و آنگاه بود که آپولو . . . و آتنا . . . و در گوشه ی تاریکی جوانه ای و موجی !!! که حتی پان و پوزیدون هم ماندند ! و سلنا ایمان آورد !!! به درخشندگی و تابناکی اش . . . وآنگاه بود که اروس بزرگ برای همیشه پیروز شد و سرزمینی دیگر توسط اروس بزرگ فتح شد . . . در انتظار هلیوس ! الف حسین پور شامگاه شبی . . . !!! و دیگرهیچ . . .
و اما حرفهای این دل تنها برای تو
و اما حرفهای این دل تنها برای تو
و اما حرفهای این دل تنها برای تو
و اما حرفهای این دل تنها برای تو
| Design By : Pars Skin |

