|
هرلحظه به شکلی بت عیار درآمد . . . دل برد و نهان شد .
|
درسیاهی و تاریکی و تنهایی شب خسته از جفای روزگار با خیالی سخت رنجور بر تخت بیماری افتاده بود .قرص ها و مسکن ها دیگر او را آرام نمی کردند و او از درد به خود می پیچید چند روزی بود که عاشق آشفته ی قصه های شهرغربت در بستر بیماری آرزوی های تکراری گذشته هایش را به خاطر می آورد با خیالی از دورها . . . در اطراف بستر بیماری پر از کتاب های ریز و درشت از همه نوع .او اما در این ایام بیماری مثل همیشه خواندن کتابهای شعرش را بیشتر دوست می داشت . . . فروغ که به او می گفت :سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست ! که تنها سهم او این بود ! شاملو :ای کاش عشق را زبان سخن بود ! چرا که او را زبان سخن نبود ازپس سالها ! مشیری :جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب ! که به تاریکی شبش یادش می تابید ! و اخوان همنشین روزهای بیشتر بیقراربودنش با آن شاهکارش :بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم . . .
و او مدام اینها را در دلش مرور می کرد با آهنگی غریب به سکوت شبش و تنهایی خلوت دلش . . .
آرزویش این بود :
کاش در بستر این بیماری
همنشین دل این خسته و رنجور تو بودی !!!
کاش در لحظه مرگم که نه چندان دور است
همدم و همنفس و مرهم این عاشق تنها تو بودی !!!
کاش تنها تو بودی !!!
تا که آسوده بمیرم !!!
درد تن و رنج دل امان عاشق قصه را از او می برد ساعت از نیمه های شب گذشته است و او هنوز بر دفتر دل قصه و خاطره می نگارد ! نه درد تنش را درمانی است و نه رنج دلش را مرهمی . . .
با دستانی لرزان به سوی کتاب سهراب می خزد لای آنرا باز می کند و سهراب را می خواند و باقی قصه اش را از زبان او :
و چنان بی تابم
که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت
بروم تا سرکوه
دورها آوایی است
که مرا می خواند . . .
ساعت ۳نیمه شب
یاد تو
بهانه هایم را تازه می کند....
تک تک ستاره ها می دانند
کلمات ، برای وصف تو
بعداز مرگم بدنبال مـــــزارم بر روی زمین مـــگردید مزار ما قلبهای عارفان است دوست داشتم بمانند خورشید نور طلائی خود را بر دشتها و دریاها برافکنم بمانند وزش نسیم غریبی که در شبهای تار به آه بی گناهان می پیوستم . . .
سلطان العارفین حضرت مولانا جلال الدین محمد رومی
برای کوچولوی نازنینی که امروز دیدمش ! و چشمهایش آتش خفته در زیر خاکستر سالیان دور را در نیستان دل بر پا کرد . . .
رمز ادامه مطلب و باز شدن رمزها :
وبسیار با عتاب و خشمگین
و تو چرا هیچ گاه به حرفهای من گوش نمی کنی؟!
دیوانه مدام اینها را می گفت یک ریز و پی در پی
و خدا فقط گوش می کرد مثل همیشه !
بعد سالها تازه می دیدم که کسی با آفریننده اش و صاحبش وموجودیتی که تمام فکر و ذکر و حرف و حدیثش بود اینگونه سخن می گفت !
دیوانه در پیش خدای سخنها گفت از کنفرانس دیوانگی اش ! و بازگشت
شب ها و سیاهی ها . . .
غم ها و
تباهی ها
وپنجره ی کوچکی که چراغهای این شهر غمزده را به
من نشان می دهد هر شب تا نیمه هایش . . .
و من با کوله باری از آمدن
و نرسیدن !
پنجره ی کودکی های من کجاست مادر ؟
که سخت بی پنجره ام ؟
الف حسین پور - در جمعه شب سخت غمزده ی پاییزی
که این چند تکه کلمه ی شکسته بر کاغذ پاره ای نوشته شد . . .
|
چه زيبايي و مهربان كه در پنهان ترين و نهان ترين و دست نيافتني ترين جايي و از همه دوست داشتني تري ! ترا بايد كه شعرها سرود و ترانه ها ساخت ! ترا بايد كه قصه هاگفت ! ترا بايد كه از بام تا شام از بلنداي آسمان تا همين زمين زيرين به جستجويي شيرين نشست ! و ترا بايد كه انتظار كشيد . با هيچ فلسفه و فقه و اصولي كاري ندارم صادقانه و صميمانه و بي ريا دوستت دارم . خواهي قبول كن خواهي نكن ! اين بنده ي گستاخ پررو كسي جز تو را نمي خواهد و نمي شناسد !سبحان الله والحمد لله ولااله الاالله و الله اكبر . . .
|
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه بگاه خیالی دو
که به آن پریشانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری ازکنارباغچه ی زندگی می گذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد
و نه این دل ناماندگار بی درمان . . .
به دل می گویم
خوب بود این مردم
دانه های دلشان پیدا بود . . . !
سهراب
ای کاش حرفهای آن دوست صحیح نباشد!
از برکه های آینه لغزیده تو به تو !
من آبگیر صافی ام اینک ! به سحر عشق
از برکه های آینه راهی به من بجو ! . . .
آه ای یقین یافته بازت نمی نهم !
شاملو
تا از
تو
ابدیتی بسازم !!!
شاملو
وقتي كه شانه هايم
درزير بار حادثه مي خواست بشكند
يك لحظه
از خيال پريشان من گذشت :
برشانه هاي تو . . . !
شباهنگام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم . . .
با همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد !
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را می شود از حافظه ی برکه زدود ؟!!!
نه به ابر
نه به باد
نه به این آبی آرام و بلند
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم . . .
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم
به تو می اندیشم . . .
و چنان بی تابم
که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت
بروم تا سر کوه
دورها آوایی است . . .
که مرا می خواند !
این گونه به خاک ره میفکن ما را
ما در تو به چشم دوستی می نگریم
ای دوست مبین به چشم دشمن ما را
بنشینی
و گرنه باغبان گوید که دیگر سرو
ننشانم !
به چشمهای تو سوگند
که چشم هایت مقدس ترین معابد روی زمین اند
برای من
که آن ایمان و آرامش و تقدسی که در چشمان توست
در هیچ باوری نیست
پس ایمان می آورم
به چشمان تو . . . !!!
چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید
واژه را باید شست !
كه بدنبال گمشده اي بگردد
كه هيچ گاه او را نخواهد يافت !!!
ایمان بیاوریم
به آغاز فصل سرد!!!
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد !
" زنده یاد حسین پناهی "
که تنها غصه ی زندگی ام شکستن نوک مدادم بود !!!